تبلیغات
راه موفقیت - باز باران...بی ترانه
سه شنبه 25 آبان 1389

باز باران...بی ترانه

   نگاشته شده توسط: حسین    

من صدای پای باران را می شنوم


باران می آید و تو می آیی


باران که ببارد تو می آیی ...


دستت را به من می دهی و با هم ترانه ی باران را می خوانیم


" بازباران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بربام خانه "


درست مثل روزهای کودکی


من می دویدم و تو به دنبالم

آن روزها همیشه به من می رسیدی


من می اُفتادم و تو دستهای کوچک من را می گرفتی


گرد و غبار پیراهن مرا


همیشه تو بودی که می تکاندی


شاید بزرگ شده ایم


که تو دیگر دستهای مرا نمی گیری


شاید بزرگ شده ایم که دیگر روی بادکنک ها نمی نشینیم


که دیگر توی دریا سوار کول هم نمی شویم و شیرجه نمی زنیم


حتماً بزرگ شده ایم که دیگر برای هم آواز نمی خوانیم


که من ...


روسری اَم را پیش تو بر نمی دارم


و تو دیگر هیچ وقت به چشم های من خیره نمی شوی


چشم هایم را می بندم تا نبینم اما ....


بزرگ شده ایم


گوش هایم را می گیرم تا نشنوم اما ....


بزرگ شده ایم


من صدای پای باران را می شنوم


               تو می آیی ...



page rank google پیج رانك گوگل این وب